حاجب شیرازی

اتی امرالله ای ساقی بیار آن راحت دل‌ها
به مشتاقان و مهجوران ادر کأسا و ناولها

بده زان راح ریحانی به منظوران روحانی
مگر زین آب رحمانی برویانی گل از گل‌ها

ببند ای ساربان محمل مکاهل ناقه را کامشب
نوید وصل آید از جرس‌ها وز جلاجل‌ها

ز محمل رخ چو بنماید نقاب از چهره بگشاید
صلای انظروا آید ز مرحل‌ها و محمل‌ها

به ظل خیمه جانان بباید رو نهاد از جان
که خورشید جهان‌آراست در ظل‌ها و بی‌ظل‌ها

به جز خون دل اندر عشق حاصل چیست عاشق را
فغان کامشب به دامن ریخت چشم این طرفه حاصل‌ها

نوید دنیوی باطل نعیم اخروی عاطل
چه دل دادی به عاطل‌ها چرا نازی به باطل‌ها

به کوی عشق چون پا می‌نهی از جان و سر بگذر
که خونخوار است وادی‌ها و خونریز است منزل‌ها

یکی بر، دار دست افشان یکی در نار پاکوبان
عجب شوری‌ست در سرها، عجب سوزی‌ست در دل‌ها

خدا را ناخدا کشتی مران در بحر طوفان‌زا
که کشتی‌هاست با موج در این دریا ز عاقل‌ها

روانند از پیت عشاق مشرق‌ها به مغرب‌ها
ز ساحل‌ها به دریاها، ز دریاها به ساحل‌ها

بباید همچو مجنون سر نهادن جانب صحرا
که شد محمل‌نشین لیلی‌وش آن خورشیدِ محفل‌ها

می از میخانه وحدت کند «حاجب» طلب امشب
اتی امرالله ای ساقی بیار آن راحت دل‌ها

«حاجب شیرازی»

از رخ فکند شاهد واحد نقاب را
رونق شکست جرم مه و آفتاب را

بر صفحه دید تا خط ما آسمان کشید
بر لوح جدی اول برق و شهاب را

عیسی ستاره بود منم عین آفتاب
باید ستاره دور، زند آفتاب را

ما را مبین خراب که آباد مطلقیم
بس گنجها نهفته مکان خراب را

ای کج حساب بی خبری تو که کردگار
طومار کرده دفتر یوم الحساب را

خواهی شنید پنبه، گر، از گوش برکشی
ازمصدرجلال عتاب و خطاب را

کمترزجنگ دم زن و خواهان صلح باش
تانشنوی صلای عذا و عقاب را

رسواچوصبح کاذبی و مشک پرزباد
دردعوی خلاف سوال و جواب را

خواهی اگر ز قدرت طبعم شوی خبر
تجدید کن کتاب صلوة و نصاب را

«حاجب » حجاب و هم جهان را فرا گرفت
واجب بود، که بر فکنی این حجاب را

«حاجب شیرازی»

شنیده ایم که خون کرده ای هدر مارا
شکایت از تو نبردیم پیش کس یارا

میان دایره عارض تو نقطه خال
نموده صورت معنی جمال زیبا را

نظر به سینه آئینه شکل خود می کن
عیان کن از رخ خود نور طور سینا را

به قاف تا نرسی قدر قرب نشناسی
محقق است نبینی جمال عنقا را

به مصر عکس رخت رفت یوسفان گفتند
نموده نسخ عجب یوسف و زلیخا را

به جستجوی تو ای گوهر مراد زدند
عقول غوطه چو غواص هفت دریا را

ولی به خلوت دل عشقشان هدایت کرد
که یافتند بسی آن نگار یکتا را

نه کعبه نی حجرالاسود است قبله دل
حقیقت همه سری بود سدا را

دو چشم داری و از راه چاه نشناسی
که قدر هیچ ندانی تو مرد دانا را

مسیح زنده اگر کرد عالمی چه عجب
تو زنده کرده ای از یک نفس مسیحا را

بیار ساقی از آن راح و روح ریحانی
که مرد صبح صلا داد شرب صهبا را

به جان بکوش تو در کار صلح کل «حاجب »
که کرده جنگ چو دوزخ بهشت علیا را

«حاجب شیرازی»

در عدم آئینه بودم روی یار خویش را
دادمی در جان و دل منزل نگار خویش را

خویش را کردم بصورت چون گدا، زان رو فزود
بختم از شاهان بمعنی اعتبار خویش را

در حریم یار نپسندم شود محرم رقیب
کی دهد صیاد، بر دشمن شکار خویش را

ساقیا در آب بسته آتش سیال ریز
بشکنم تا از یکی ساغر خمار خویش را

شاهباز عالم قدسم نیم زین خاکدان
آشیان زین پس کنم دار و دیار خویش را

آستین از پیش اشک دیده بر گیرم اگر
رشک جیحون می کنم از خون کنار خویش را

در شعار جنگ می باشند مردم روز و شب
لیک من صلح و صفا کردم شعار خویش را

لوک مست سر قطارم باردار و خار خوار
زان نهادم د رکف جانان مهار خویش را

هر بهاری را خزانی هست «حاجب » در قفا
من به عالم بی خزان بینم بهار خویش را

«حاجب شیرازی»

کم شانه می زن ای صنم آن طره پرتاب را
از آشیان بیرون مکن مرغ دل بی تاب را

خاک وجود عاشقان برباد خودکامی مده
ای ترک آتش خوبگیر از تشنه کامان آب را

زنجیر شیران کرده ای هر تاری از گیسوی خود
پرداختن از جنس خود ای شیر شکر قاب را

محرابیان ابرویت اندر صلوة دایمند
بگذار بر اهل ریا این منبر و محراب را

دریاب عمر جاودان از جرعه پیرمغان
زین باده کن مست ابد یکباره شیخ و شاب را

بی آتش و بی دود، و دم گرمیم در سرمای دی
منعم بگو کمتر کشد منت خز و سنجاب را

ای عدل عالمگیر ما با صلح کل دمساز شو
برچین بساط ظلم و کین بر هم زن این اسباب را

خورشیدوش پنهان مشو مه خودنمائی می کند
باز آی تا رسوا کنی این کرمک شب تاب را

در خواب دیدم شمس را تابید از برج شرف
از خانقاهش یافتم تعبیر کردم خواب را

«حاجب »به می ار کرده رم از بیم گرگ و سگ چه غم
راعی چو شد خصم رمه خجلت دهد اکلاب را

«حاجب شیرازی»

اگر ای حریف جوئی به صفای دل خدا را
بنشین به عرش وحدت بنگر جمال ما را

تو اگر خداپرستی به خود آ، ز کبر و مستی
نپرست اگر توانی ز، ره هوس هوی را

هله ای حریف رندان بگذر، ز مستمندان
بشناس اگر توانی سر کوچه وفا را

چو ز کوی لاگذشتی برسی به ملک الا
تو بلا ندیده داری سر دولت ولا را

پی دفع جند دجال و برفع جیش شیطان
تو که موسی آفرینی بفکن ز کف عصا را

چو حیات جاودانی طلبی ز حق طلب کن
که دهند قد سیانت به جهان دلا صلا را

به طواف کعبه دل چو میان جان ببستی
بطلب ز طبع «حاجب» می بی‌غش صفا را

«حاجب شیرازی»

تا پریشان به رخ آن زلف سمن ساست ترا
جمع اسباب پریشانی دلهاست ترا

دست بردی به رخ از شرم حریفان دانند
که تو موسائی و عزم ید بیضاست ترا

چون در آئی بسخن زنده کنی عظم رمیم
ای صنم خود مگر اعجاز مسیحاست ترا

هر که بوسید لبت یافت حیات ابدی
چشمه خضر مگر در لب گویاست ترا

همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندی
یا حمایل به دو سو، زلف چلیپاست ترا

سر کوی تو بود محشر خونین کفنان
خود ببام آی اگر میل تماشاست ترا

به تولای تو «حاجب » به دو عالم زده پا
با چنین شوخ بگو از چه تبراست ترا

«حاجب شیرازی»

چون مدعی از سر ننهی این من و ما را
بگذر تو از این دعوی بیهوده خدا را

گر عزت و عزلت بود و علم و قناعت
از شاهی عالم نبود فرق گدا را

سرداری و سرکاری عالم همه از ماست
کس با سر وپا نیست من بی سر و پا را

یکسان بر دلدار بود شاه و گدا، زانک
یکسان نگرد شمس و قمر را و سما را

دلدار همان جوهر فرد، است که در ماست
از اوست من و ما، من با صدق و صفا را

زاهد ز در میکده بگذر که به بوئی
از دست دهی نخوت دستار و عبا را

بیهوده کنی لعن به شیطان و ندانی
کز جهل تو نشناخته ای نفس دغا را

این هستی عالم همه بی مصرف و سوداست
انسان نکند پیشه اگر مهر و وفا را

چون کلک گهر سلک بنان تو ببوسد
موسی کند از شرم نهان دست و عصا را

ساقی مکن اندیشه ز بی مهری دوران
زودآ، که ز دل دور، کنی جور و جفا را

نی پست بود محرم اسرار، نه قاصد
محرم نتوان خواند به کوی تو صبا را

زان شمع هدایت ز هدایت شده «حاجب»
خامش نکند باد بدان، شمع هدی را

«حاجب شیرازی»

تا، به کی خورد بباید غم دانائی را
تا، به کی پیشه توان کرد شکیبائی را

نزد ارباب بصر لاف ز بینائی زن
پیش اعمی چه کنی دعوی بینائی را

ملک اسکندر و دارائی دارا چون شد؟
باش درویش و مکش زحمت دارائی را

جز، به زنجیر سر زلف تو گشتن پابست
چاره نبود دل دیوانه شیدائی را

هر که سودای تو دارد سر و سامان چه کند
سر و سامان نبود عاشقی سودائی را

پیش ناحق ز حقیقت چه زنی دم هشدار
چون به دریا فکنی وحشی صحرائی را

یوسفان دست ندانند و ترنج از حسنت
کردی افسانه عجب عشق زلیخائی را

خوش به گلزار، درآ، تا گل و سرو آموزند
از قد و خط تو، رعنائی و زیبائی را

نرگس از چشم تو مسکین شد و بیچاره بماند
تا فراموش کند شیوه شهلائی را

صوفی صافیم و ساده دل و ساده پرست
که پسندید چو من عالم رسوائی را؟

خشک و بی مغز جوانی که به پیری نرسید
چه بود، نی نکند خدمت اگر نائی را

هر کجا روی کند قبله بود ابروی یار
همه جا یافت توان آن بت هر جائی را

بخدائی نرسی تا نشوی بنده حق
ای پسر جمع کن اسباب خود آرائی را

نیست یک تن که زتنهائی من دم نزند
تا بداند پس از این لذت تنهائی را

تا که یکتا نشوی ظاهر و باطن نزنی
همچو «حاجب » بفلک نوبت یکتائی را

«حاجب شیرازی»

در آن مجلس که حرمت نیست می را
صلا ده ای پسر خوبان ری را

می و مطرب در این مجلس مباح است
خبر کن ساقی فرخنده پی را

به ری خوبان دریغ از ما نکردند
می و چنگ و رباب و عود و نی را

چنان دارند یارانم که دارند
بنات النعش اطراف جدی را

چه سر در باده و جام است زاهد
که عالم راغب هستند این دو شی را

به یک جام آن چنانم مست گرداند
که بخشم تخت و تاج جم و کی را

تو از عکس رخ و زلف آفریدی
به حکمت نور و ظلمت شمس و فی را

معلم شد به علم و عشق جانان
که این علم و هنر آموخت وی را

بهار عمر را، هست از قفا، دی
تو کردی نوبهاری فصل دی را

بساط حاتم طی، طی نگردد
اگر دست قضا طی کرد طی را

کریمان را نگیرد، موت دامن
که «حاجب » کرد طی این طرفه حی را

«حاجب شیرازی»

بود تا صبح مهمان یارم امشب
ز بخت و عمر برخوردارم امشب

بود روح القدس تا صبح ساقی
که هم پیمانه شد دلدارم امشب

بود در بر مرا آن آیت نور
مسلم گشت نور و نارم امشب

سر، دارم نویسد حق هوالله
اگر دستش کشد بر، دارم امشب

به دریای حقیقت غوطه زد، دل
برآمد گوهر شهوارم امشب

به شست صبح هر ماهی نهنگیست
چو شست انگشت خود بر دارم امشب

قمر شد چون سحاب از چشم بگذشت
ثوابت شد همه سیارم امشب

همه خفتند و بیداری نمانده است
زهی از طالع بیدارم امشب

تعالی الله بغیر از یار در، دار
نباشد تا سحر دیارم امشب

به من تسلیم شد آن شوخ دلدار
بحق بر یار خود مختارم امشب

شدم شیدای لیلی آفرینی
که هامون گرد مجنون وارم امشب

به همره در حیات و در مماتم
همین سودا که بر سر دارم امشب

دل و جان رفت از دستم ولیکن
چو «حاجب » بر سران سردارم امشب

«حاجب شیرازی»

ز چشم ساقی و تاب شراب و بانگ رباب
به روز و شب همه افتاده ایم مست و خراب

رفیق صادق و یار موافق ار نبود
رفیق رطل شرابست و یار غار کباب

اگر رقیب گریزد ز کلک ما چه عجب
پرد چگونه عزازیل پیش تیر شهاب

سراب، آب نماید ز دور، و میدانیم
که از سراب نشد هیچ تشنه ای سیراب

ز ضعف پیری و جهل جهول و شدت فقر
دگر، نه حال سؤال است و نی مجال جواب

کنون که روز حساب است و حشر و نشر امم
نمیروند چرا مرد و زن به راه حساب

متاز، توسن ناز ای سوار گرم عنان
که در گذشت تو را خون عاشقان زرکاب

مشو به سنگدلی غره و به خویش مبال
که هست شیشه مر از هوا به شکل حباب

به کنج عزلت و گنج قناعتم خورسند
به پیری است مرا، کر و فر عهد شباب

حجاب وهم برانداز از میان «حاجب »
که وهم عقل جهان را بود بزرگ حجاب

«حاجب شیرازی»

ای خلق همه خلق ز اخلاق تو تذهیب
وی نام گرامت همه جا باعث تحبیب

ای دفتر انصاف ز عنوان تو تزئین
وی نامه اخلاص ز انشاء تو تذهیب

شد خانه دلها همه معمور، به امرت
پس از چه کنی، در دل ما حکم به تهذیب

راضی به هلاکم نشود کس چو نباشد
از چشم تو تحریک و ز ابروی تو ترغیب

ساقی کزک از بعد شراب آر، به تکرار
چون بعد نماز است مگر خواندن تعقیب

از پای همه تا بسری قابل تحسین
وز فرق همه تا به قدم لایق ترحیب

زلف و خط و خال و لبت از خلق ببردند
فهم و خرد و زیرکی و هوش به ترتیب

تو نقطه موهومی بی زحمت تقسیم
تو جوهر فردوسی بی صنعت ترکیب

ناقص بود آن کس که کند غیر تو تصدیق
ناحق بود آن کو که کند امر تو تکذیب

«حاجب » ز حجب گشت عیان تا بنماید
رسم و ره تحبیب و سخنرانی و تأدیب

«حاجب شیرازی»

دهر است پر از فتنه و شهر است پرآشوب
از چشم سیه مست تو ای بر همه محبوب

آن کس که همی گفت منم فاتح و غالب
شد با سپه و خیل و حشم عاجز و مغلوب

بس طرفه بناها که بدی جنت شداد
چون باغ ارم گشت همه ناقص و معیوب

چندیست شد از عدل شهنشاه در ایران
خون همه پامال و اثاث همه منهوب

در حضرت سلطان به چه تقصیر شدستند
اعیان همه معزول و رعیت همه منکوب

شاها تو چو یعسوبی و ملت مگس نحل
بنگر که به عدل است همه عادت یعسوب

دعویت ربوبیت و عنوانت ابوت
ای رب اب الخصم ولد قاتل مربوب

حق گویم و از دار نترسم که از این دار
از گفتن حق بس چو مسیحا شده مصلوب

زاهد چه کشی مد ولاالضال در الحمد
چون نیست در این دایره کس غیر تو مغضوب

آن صبر که در حوصله غیر نگنجد
در ماست که خارج بود از طاقت ایوب

شد از تو عزیز من آیا یوسف در مصر
روشن دل و جان همه چون دیده یعقوب

منعم خبر از جذبه جذاب چه پرسی
جذاب بود سیم و زر و عقل تو مجذوب

همت طلب از «حاجب » درویش بهرحال
گر طالب حقی به حقی بر همه مطلوب

«حاجب شیرازی»

ببین که عشق تو افروخت آتش اندر آب
مراست کشتی تن غرق اشک همچو حباب

هوای کوی تو از سر نمیرود ما را
هزار، بار شویم آب اگر، به شکل حباب

زبی حسابی ابنای روزگار افسوس
که سد باب حسابست رأیشان به حساب

خران و گاو کجا آیت کلیم کجا
فغان که آب ندانند تشنگان ز سراب

به بانگ چنگ بدل شد غریو جنگ چو داد
صلای صلح به عالم شه رفیع جناب

کشید خیمه انسان بر آسمان تقدیر
که هست صلح و عدالت ورا عمود، و طناب

ز جام ساقی باقی بنوش می «حاجب»
از آنکه شاهد واحد ز رخ کشید نقاب

«حاجب شیرازی»

نزد ما خوبترین هدیه به عالم ادب است
که ادب مهر ووفا را، به حقیقت حسب است

به ادب کوش و خود از اصل و نسب دور، بدار
همه دانند ادب حاصل اصل و نسب است

یار، افروخته رخ آمد و افراخته قد
ای خوش آن عاشق سرگشته که اندر طلب است

خاک پای عجم امروز، به فرهنگ و کمال
توتیائی است که روشن کن چشم عرب است

هر که را نیست سر عشق مجو، زو ثمری
شجر بی ثمر از روی حقیقت حطب است

مرد را علم و عمل به بود از مال و منال
عبث آنکو که گرفتار پرند و قصب است

خیمه سلطنت فقر کنون گشت بلند
«حاجبا» مژده که هنگام نشاط و طرب است

«حاجب شیرازی»

مرا که دل حرم خاص جاودانه تست
مکن خراب خدا را که خانه خانه تست

مرا ز خویش چو بیگانگان مران ای دوست
که این گهر به خدا قابل خزانه تست

کسی که پای سر فرقدان نهاد از فخر
به راستان که سر او بر آستانه تست

به حق راست روان و به صدق پاکدلان
که پاکتر، ز همه گوهر یگانه تست

بخلق سایه فکن ای همای فرخ بال
که بر، زوهم وز اندیشه آشیانه تست

ز مژه تیر بر ابروی چون کمان داری
بیا که سینه ما بهترین نشانه تست

سخن بوصف لب لعل او بگو «حاجب »
چرا که این سبب عمر جاودانه تست

«حاجب شیرازی»

گر جهان دشمن جانند مرا جانان دوست
همه مغز است نصیب من و از آنان پوست

تاکه چوگان سر زلف فکندی بر دوش
ای بسا سر، که به میدان تو برگشته چو، گوست

سرب ار ریزد، و مس جیوه نگردد، زر و سیم
ای چدن پاره مگر روی تو از آهن و روست

صحبت ما و تو دانی به چه ماند ای خصم
صحبت بلبل و زاغ و صفت سنگ و سبوست

عزت و عزلت و توقیر و قناعت چه کند
آنکه یک عمرپی نان چو سگان در تک و پوست

مرد حق جو به‌جز از حق نتواند دیدن
به حقیقت چو رود راه، ببیند همه اوست

لب به خون بینمت آلوده ندانم ز چه رو
مگر ای ترک تو را خوردن خون عادت و خوست

عقده از موی تو کس باز نکرده است هنوز
نکته‌ای گفتم و باریک‌تر این نکته ز موست

خوبی از، بد مطلب زانکه ندارد، به سرشت
همچنان نیست بدی در گهر آنکه نکوست

هر سحر زلف تو در دست من و باد صباست
زین سبب دست من و باد صبا غالیه بوست

پای بگذار، به چشمم که رقیبان گویند
ای خوش آن سرو که آزاد چنین بر لب جوست

کهنه شد خرقه ما در گرو باده چنان
که مبری ز غم وصله و فارغ ز رفوست

عقل کل را کدوی فقر بپا خواهم بست
تا مرا، پر زمی عشق تو کشکول و کدوست

«حاجب» از تیغ تو ابرو نکند خم ای خصم
که مرا، رحم و تو را ظلم و ستم عادت و خوست

«حاجب شیرازی»

دوش در برداشتم خورشید، ماه آمد گذشت
ماه را تصویر می کردم که شاه آمد گذشت

من جهاد و جنگ را تغییر می دادم به صلح
کز من آن ترک سپاهی با سپاه آمد گذشت

پیش تیغش جان سپر کردم ولیک آن جنگجو
با کمان ابرو و تیر نگاه آمد گذشت

دیده با دل گفت روز وصل یار آمد پدید
دل به جان می گفت شام هجر آه آمد گذشت

دوش دیدار مه نو، مشتبه شد بر همه
و آن هلال ابرو، به دفع اشتباه آمد گذشت

هر گنه غیر ازجفا و ظلم و کین بخشیدنی است
آنکه از یک آه بخشد صد گناه آمد گذشت

من پناه و پشت خوبانم به معنی در جهان
تا نپندارد کسی پشت و پناه آمد گذشت

با حریف عشق نر دیدم سر بر تافت عقل
دعوی جان باختن کردم گواه آمد گذشت

رفت صبح روشن وصل و شب تاریک هجر
آن سپیداندام با زلف سیاه آمد گذشت

یوسفان مصر معنی را بشیر، از ما بگو
آنکه بخشد جاه و عزت قعر چاه آمد گذشت

داد مظلومان بخواهد «حاجب » از ظالم بحکم
تا بگویند اهل صورت دادخواه آمد گذشت

«حاجب شیرازی»

قبله عالم و آدم همه جا کوی من است
روی دلها چو، به حق درنگری سوی من است

چشم خونین بگشا تا، به تو گردد روشن
که شعاع مه و مهر از رخ نیکوی من است

آهو، ار نیست به ذات تو بدانی کز عزم
قدرت شیر فلک از، رم آهوی من است

کنج عزلت بنشستم ز سخن لب بستم
لیک دانم همه جا بانگ هیاهوی من است

شد مشام همه پر رایحه مشک و عبیر
که به همراه صبا نکهتی از بوی من است

شعله آتش نمرود و بهشت شداد
نکته بسته سر از خلق من و خوی من است

سرو کشمر که بدی معجزه زردشتی
با سر افتاده به پیش قد دلجوی من است

رو، تو در آب نگر مدعیا صورت خود
که دل مرد خدا آئینه روی من است

آبرو نیست و را باب فضاحت حاشا
زآنکه این آب روان روز و شب از جوی من است

هرچه معجز ز نبی هر چه کرامت ز ولیست
همه سحریست که در خامه جادوی من است

گردن شیر فلک گر نپذیرد زنجیر
روزگاریست که در حلقه یک موی من است

معنی عروة وثقی صفت حبل متین
موی افتاده ای از حلقه گیسوی من است

طاق محراب و رواق حرم و دیر و کنشت
«حاجبا» راکع و ساجد به دو ابروی من است

«حاجب شیرازی»

در ارض و سما غیر تو شمس و قمری نیست
وز شمس و قمر جز تو نشان و اثری نیست

مادر مگرت بود قمر، شمس پدر زانک
غیر از تو، به حق شمس و قمر را پسری نیست

قدت شجر طیبه حسنت ثمر اوست
طیب شجری چون تو و طاهر ثمری نیست

در زیر و زبر معنی شمس و قمری تو
خالی ز تو یک نقطه زیر و زبری نیست

در عالم جان سیر و سفر کن ز تنستان
چون بهتر از این مرحله سیر و سفری نیست

در مرحله عشق تو بی پا و سرانند
پیش سر و پای تو به خط پا و سری نیست

از مخبر صادق شنو احوال جهان را
اینجاست خبرها که در آنجا خبری نیست

اندر پی دیدار تو صاحب نظرانند
نزد رخ زیبای تو صاحب نظری نیست

گر هست قضا و قدری از قلم تست
ور نیست چنین هیچ قضا و قدری نیست

شد نیشکر از خامه «حاجب» شکرستان
بهتر زنی خامه او نیشکری نیست

«حاجب شیرازی»

هر که حق گفت چو منصور نصیبش داراست
بر سر دار شدن مرد خدا را کار است

یار اگر می طلبی از غم اغیار منال
همه یار است به چشم تو اگر اغیار است

مستی باده ندارد اثر هشیاری
ای خوش آن مست که در مستی خود هشیار است

ناصح از گفته بی حاصل خود لب بربند
تو، به گفتاری و درویش پی کردار است

نیست جز صلح و صفا شور دگر در سرما
ملک ما نیستی و دولت ما دلدار است

آه ما را علم و ناله علمدار، بود
درد و محنت سپه و فقر سپهسالار است

ای که جان و تن ما را تو خریدار استی
دکه ماست که اکنون بسر بازار است

ما دم از صلح زنیم و همه قهرند از ما
خلق را این چه ره و رسم و چسان کردار است

لا مکانیم و نداریم مکان جز دل دوست
دوست داند که دلش مأمن هر دلدار است

خواهی ار مرد خدا را تو نکو بشناسی
صلح میزان بود و صدق و صفا معیار است

«حاجب» ار قصد کند جان تو را خصم چه باک
محتسب را همه دانند که در بازار است

«حاجب شیرازی»

هر که آمد گل ز باغ زندگانی چید و رفت
عاقبت بر سستی اهل جهان خندید و رفت

کس در این ویرانه جز یکدانه حاصل برنچید
هر که آمد دانه بذر هوس پاشید و رفت

سر چرا عاقل فرود آرد، به تاجل سلطنت
باید آخر پای خود را در کفن پیچید و رفت

گر تو هم از رفتن راه عدم ترسی مترس
بس که آسانست این ره می‌توان خوابید و رفت

بس که در گل گل عذاران خفته در پهلوی هم
همچو شبنم میتوان در روی گل غلتید و رفت

در جهان از رفتن معراج خود ترسی مترس
بسکه خوش جائیست با سر میتوان گردید و رفت

«حاجب» اندر دار دنیا میل آسایش نداشت
چند روزی آمد و یاران خود را دید و رفت

«حاجب شیرازی»

پیش بینان همه گفتند کسی می آید
بدل او به غلط نیز بسی می آید

یوسفی عصمت و احمد صفتی برخیزد
موسی آیات و مسیحا نفسی می آید

خر سواران همه رفتند چو دجال امروز
مهدئی گرم عنان بر فرسی می آید

حاکم نزع سلاح است بود آمر صلح
این چنین دادگر و دادرسی می آید

بلکه موسی کندش جده و عیسی تنعیم
شحنه آدم اول عسسی می آید

عنکبوتا ندهی تار نبندند قنار
هر طرف بانگ گسستن مگسی می آید

شمس در طور سرایت ز چه تابد، هر صبح
موسی آسا، به امید قبسی می آید

کاروان رفت و در این مرحله گم گشته بسی است
سعی کن تا که صدای جرسی می آید

طایر گلشن جاویدم و اندر نظرم
وسعت کون و مکان چون قفسی می آید

منعما خرمنت ار بگذرد از خرمن ماه
پیش ماش ار نگری چون عدسی می آید

پاکتر ز آینه رخساره دریاست چه باک
بر سر موج اگر خار و خسی می آید

نیست کس عاشق آن شاهد یکتا «حاجب »
نارسی می رود و بوالهوسی می آید

«حاجب شیرازی»

خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند
از چیست به پیش تو تجلی نتواند؟

گر سرو، به پیش قدت از پا ننشیند
دیگر، به لب جوی کس او را ننشاند

دل خون شد و از دیده فرو ریخت بدامان
دلبر دل اگر خواست ستاند چه ستاند؟

جان طایر قدس است پرد، در حرم قدس
صیاد ار از قفس تن بپراند

تابوت مرا بر سر راهش بگذارید
تا بو که به من دامن نازی بفشاند

ای صبح سعادت بدم از مشرق امید
تا ظلمت غم در همه آفاق نماند

آمد بسرم باز نگیرید عزایش
مرکب بگذارید به نعشم بدواند

کی رشته پیمان تو جانا گسلانم
گر، زانکه اجل رشته عمرم گسلاند

در میکده عشق طلب نشئه جاوید
کاین باده خمار آرد و این عیش نماند

این خودسری از چیست فلک را که ز دامان
بذر طرب امروز، به عالم نفشاند

بر «حاجب » این انجمن امروز خدایا
چشم بد، و بدخواه زیانی نرساند

«حاجب شیرازی»

نمی‌دانم چرا ساقی به کف ساغر نمی‌گیرد
سر آمد دور مشتاقان چرا، از سر نمی‌گیرد

رقیبان را نمی‌دانم چرا، از در نمی‌راند
غرض آن ماه‌عارض تا کی از جوهر نمی‌گیرد

تو را دامان عصمت گیرد آخر خون مشتاقان
ز سختی بر دلت چون عجز و زاری درنمی‌گیرد

کسی کز دست او جامی چو جم گیرد در این گلشن
گل جنت نمی‌بوید می کوثر نمی‌گیرد

نصیحت کم کن ای ناصِح که عقل و عشق گویندم
کزین دلبر در این عالم کسی دل برنمی‌گیرد

عدو کفران نعمت کرد قدر وقت را نشناخت
چرا تیر قضا کیفر از آن کافر نمی‌گیرد

شب مظلم ز رخسارت چراغ صبح روشن شد
چرا، اخترشناس امشب پی اختر نمی‌گیرد

بنای صلح شد محکم اساس جنگ شد در هم
که بهرام فلک دیگر به کف خنجر نمی‌گیرد

عزیزان روز و شب «حاجب» به مصر دانش و حکمت
فروشد یوسف خود را و سیم و زر نمی‌گیرد

«حاجب شیرازی»

ای رخت آئینه مظاهر معبود
وی سر کویت صفای کعبه مقصود

قلبه نمائیست کعبه از ره تحقیق
طاق دو ابروی تست قبله مسجود

آنکه کشد یوسف عزیز، به بازار
عشق زلیخاست نی دراهم معدود

درپی دنیا برفتی ای دل دانا
غیب شهود است زانکه پیش تو مشهود

باد ز بنیان برد بساط سلیمان
تیر قضا بگذرد ز جوشن داوود

آیت یا نار خواند بلبل ازیراک
گل چو خلیل است لاله آتش نمرود

جز سرو جان نیست بر کفم پی ایثار
غایت جود است هر چه حاضر و موجود

ذوق سخن مرد را نشان کمال است
درد کند آشکار رایحه عود

شعر تو «حاجب » کند صفات تو ثابت
بخت تو مسعود باد و ذات تو محمود

«حاجب شیرازی»

دلم چو صعوه به زلف تو آشیان دارد
که آشیانه سیمرغ زیر، ران دارد

امید دانه خالت به دام زلف کشید
خوش است دام که این دانه در میان دارد

دهان تنگ تو چون غنچه هر زمان بشکفت
به عارضت گل و مل رنگ و بو از آن دارد

کسی حقیقت حسن تو را نکرد انکار
یکی یقین نبود دیگری گمان دارد

گذشت مژه ات از، ابروان و چشمت گفت
خوش آنکه زخمی از این تیر و آن کمان دارد

به درگه تو، کرا، دست و لب رسد حاشا
که آسمان سر خدمت در آستان دارد

شکفته شد گل و مغز جهان معطر شد
ز شوق بلبل دل ناله و فغان دارد

ببین به دولت اردیبهشت و وضع بهشت
کجا بهشت چنین لاله ارغوان دارد

گلی به سایه نیلوفر است، یا که رخت
همه ز طره شبرنگ سایه بان دارد

ز صلح گشت دی از راستی خجسته بهار
کز اعتدال جهان باده بوی جان دارد

به نظم و نثر تو «حاجب » هر آنکه خورده گرفت
سر عناد و عداوت به یک جهان دارد

«حاجب شیرازی»

تا دست من ای دوست به دامان تو شد بند
دربند توام بسته و وارسته ز هر بند

چون نی به نیستان ولای تو، برستیم
نالیم از آن در غم عشق تو ز هر بند

ای ذات قدم غوث عرب لیث عجم باز
بخرام به میدان کمر عزم فروبند

صلح آمد و، زد، بر سپه جنگ شبیخون
بفکن زره از بر بگشا کیش و کمربند

عمری به قفای تو دویدیم چو سایه
بیغوله به بیغوله و دربند به دربند

بگذر سوی تجریش و جماران و نظر کن
روح و ره روحانی ما تا در، دربند

ما رایض نفسیم نه پا بست هوائیم
اسبی که هرونست بود، در خور پابند

دور، از نظر بد، رخ تو مصحف خوبست
خال و خط و زلف و رخت آیات نظربند

عمریست که ما بی سر و پایان به دل و جان
بندیم بهرحال به آن دلبر دلبند

عالم همه محتاج کرامات فقیرند
درویش بیا دست فرا بر تو، به جنبند

از امر تو «حاجب » چه عجب کز سر بادت
سر کوفته گردد پس از این هم سرو هم بند

«حاجب شیرازی»

آنکه در نثر، به دعوی ید بیضا می‌کرد
کاش بر صفحه نظم تو تماشا می‌کرد

نظم و نثر تو یقین آب حیات ابد است
که سکندر، دمی از خضر تمنا می‌کرد

طوطی از خامه تو شکر انشا می‌خورد
بلبل از نامه تو خواهش املا می‌کرد

در پی رسم تقاضات علی الرسم لبم
بعد مدح از دهنت بوسه تقاضا می‌کرد

شاه از پیل پیاده کند، از اسب وزیر
آنکه عالم همه مات رخ زیبا می‌کرد

فیض روح‌القدس اندر قلم قدرت اوست
زان که گاه سخن اعجاز مسیحا می‌کرد

دل صدف‌وار، پر از معنی گوهر، بد از آن
سینه صافی ما صنعت دریا می‌کرد

سوختم از شرر آتش غیرت «حاجب»
مدعی گر هوس سوختن ما می‌کرد

«حاجب شیرازی»

همچنان تیر که ناگه ز کمان می‌گذرد
از من آن ترک کماندار چنان می‌گذرد

هرکه را دست دهد منصب ما بوسه یار
از سر تخت جم و تاج کیان می‌گذرد

تا شبان است در این گله، به راحت گذران
گرگ، سگ را بفریبد چو شبان می‌گذرد

گر بخواهی به جهان زنده و جاوید شوی
به جهان تکیه مکن زان که جهان می‌گذرد

تن فولادی خود جوشن جان کردم لیک
تیر نازش عجب از جوشن جان می‌گذرد

عشق ورزیدن و جان خواستن از بوالهوسی است
هرکه دارد غم جانانه، ز جان می‌گذرد

هر زیانی که ز عشق است بود مایه سود
این چه سود است، که از سود و زیان می‌گذرد؟

هرکجا می‌گذرد، در پیش از دلشدگان
بر فلک ناله و فریاد و فغان می‌گذرد

چه عجب روبه اگر بگذرد از بیشه ما
پا نگه دار و ببین شیر ژیان می‌گذرد

خرمن قدر تو را، گرچه دهد دهر، به باد
جو، ز جوزا و که از کاهکشان می‌گذرد

آن بیانی که معطر کند آن کام و دهان
حرف صلح است که ناگه به زبان می‌گذرد

غیرت ماه فلک بین که روان می‌آید
عبرت سرو چمن بین که چمان می‌گذرد

گرچه مرگ از پی پیری است جوان غره مشو
کاین بلایی‌ست که بر پیر و جوان می‌گذرد

هرکه از حسن صور، درک معانی نکند
به یقین آمده است و به گمان می‌گذرد

در کمین گرچه ز هرسوی کماندارانند
«حاجبا» تیر تو، تا پر ز نشان می‌گذرد

«حاجب شیرازی»

آنکه غایب ز نظر بود عیان می‌گذرد
تک‌سواری‌ست عجب گرم‌عنان می‌گذرد

هرکجا بگذرد آن خسرو جمشید غلام
از فلک طنطنه شوکت و شان می‌گذرد

یار چون برق یمانی به سحرگاه گذشت
خود تو در خوابی و آن برق یمان می‌گذرد

گر قرین با تو شود جنگ چه پروای به صلح
قرن‌ها باش که اینگونه قران می‌گذرد

از تسلسل مفکن جام تو ای ساقی بزم
دور، زن دور، که این دور زمان می‌گذرد

ما به جز صلح چه کردیم که آن سخت‌ کمان
از سر جنگ به شمشیر و سنان می‌گذرد

بر در پیر مغان هرکه ز جان گشت مکین
می‌کند همت و از کون و مکان می‌گذرد

بگذارد قلم از دست اگر «حاجب» ما
وصف رخسار تو از حد و بیان می‌گذرد

«حاجب شیرازی»

بر سر خاکم اگر یار گذاری بکند
روح باز آید و با جسم قراری بکند

هیچ دانی ز چه دامان فلک پرگهر است
خواست هر صبح بپای تو نثاری بکند

کرده حایل به رخ آن ترک حصاری خم زلف
تا به صبح از شب دیجور حصاری بکند

هر که از عقل زند دم به بر شیفتگان
عشق البته به بینیش مهاری بکند

دیگر از گردش گیتی چه تمنا دارد
عارف ار سیر خزانی و بهاری بکند

دهر چون تخته قضا مهره فلک کهنه حریف
کیست مردی که در این نرد قماری بکند

عاشق آن است که در عرصه شطرنج بلا
دین و دل مات رخ شاهسواری بکند

علم آموز و قناعت کن و عزلت بگزین
مرد باید که از این یک دو سه کاری بکند

وقت مردن نبرد حسرت دنیا در خاک
ورنه هر عربده جو دفع خماری بکند

«حاجبا» سعد شود طالع عالم زین پس
کوکب بخت تو گر زانکه مداری بکند

«حاجب شیرازی»

در حق تو کس را سر انکار نباشد
ناحق بود آن کس که به اقرار نباشد

زنهار ز شمشیر زبانت که به میدان
کس نیست که پیش تو به زنهار نباشد

گر علم و عمل داری و درویشی و کردار
حاجت به زبان بازی و گفتار نباشد

درد و غم هجر تو به دیوار بگویم
دانم سرخر، در پس دیوار نباشد

پر شعبده و سحر شود عرصه عالم
گر معجز آن لعل درر بار نباشد

بلبل چو زلیخا نکند ناله و افغان
تا یوسف گل بر سر بازار نباشد

ما مست و خرابیم و توئی عاقل و هشیار
میخانه ما قابل هشیار نباشد

هان در گرانمایه عشقم به کنار است
بازار کساد است و خریدار نباشد

چون عیسی منصور زدم کوس اناالحق
دردا که در این دار یکی دار نباشد

دجال براند خرک لنگ به میدان
بر اسب اگر حیدر کرار نباشد

«حاجب» به ره مرد، دهد جان گرامی
جان دادن بیهوده سزاوار نباشد

«حاجب شیرازی»

اسیر سنبل زلف تو گلعذارانند
خمار نرگس مست تو هوشیارانند

تو آن گلی که ز تاب رخت به گلشن دهر
سخن بر آن همه چون لاله داغدارانند

جفا و جور و تطاول ز ما دریغ مدار
که عاشقان تو ایدوست بردبارانند

بر آی بر لب بام و ببین بگوشه چشم
که زیر تیغ اجل خیل جان نثارانند

بگیر جام که بر باد رفت کشور جم
ببین به تخته تابوت تاجدارانند

به اسب و پیل بنه رخ دلا چو فرزین راه
پیادگان ره عشق شهسوارانند

غبار راه تو اکسیر اعظم است ایدوست
از آن به کوی تو عشاق خاکسارانند

پسند ماهرخان چیست غیر عجز و نیاز
که زود رنج و دل آزار و ناز دارانند

امید وصل تو باشد خیال خام ولیک
بر آستان رفیعت امیدوارانند

برآ، ز مشرق توحید آفتاب آسا
که عاشقانت چو ذرات بی قرارانند

گلی چو روی تو از شاخ مردمی بشکفت
ولی هزار تو را در چمن هزارانند

ببین به حالت ایران و اهل او «حاجب»
که شهسواران محتاج نی سوارانند

«حاجب شیرازی»

جور اغیار و غم فرقت یار آخر شد
عهد ناکامی عشاق فکار آخر شد

خم بجوش آمد و برخواست ز میخانه خروش
ابشرو، باده کشان دور خمار آخر شد

ساقیا صبحک الله بده جام صبوح
تا بدانند حریفان شب تار آخر شد

تو بمان تازه بهارا که جهان زنده شود
چه غم ار فصل خزان رفت و بهار آخر شد

داشت هر سحر و فسونی فلک شعبده باز
همه از معجز لعل لب یار آخر شد

بلبلان مژده که بشکفت گل تازه به باغ
عهد گلچین بسرآمد غم خار آخر شد

حاجبا در دل مردان خدا منزل تست
چون دلت آینه روی نگار آخر شد

«حاجب شیرازی»

جهان جای آرام و راحت ندارد
بجز محنت و رنج و زحمت ندارد

به دنیا مبندی دل ار عاقل استی
که این دهر جز زجر و ذلت ندارد

به نعمت مشو غره منعم که نعمت
ثمر در جهان غیر نقمت ندارد

عزیز خدا هست آن کس به باطن
که در ظاهر او ملک و دولت ندارد

اگر اهل حقی و معصوم و پاکی
بزن قید آن زن که عصمت ندارد

بود دشمن مرد آن زن که لطفش
به غیر است و با شوی الفت ندارد

شود مرد را قدر عالی ز همت
نه مرد است آن کس که همت ندارد

ز درویش شد صلح کل جنگ مطلق
که گوید که درویش قدرت ندارد

مخواه از مخنث کفی آب هرگز
مخور نان آن کس که غیرت ندارد

طبیبی نخواهد دوائی نجوید
کسی کو به جان عیب و علت ندارد

مده پند گر عاقل هستی به جاهل
که جاهل بجز جهل و غفلت ندارد

خرد گوهری گوهرت را به قیمت
خزف نزد کس قدر و قیمت ندارد

نخواهد اگر منکر ابیات ما را
سلامت نخواهد سعادت ندارد

ز «حاجب» زر و سم هرگز نبینی
که گنجی به از کنج عزلت ندارد

«حاجب شیرازی»

مرا قلم سخن از غیب و علم غیب کند
کجاست آنکه در این نکته شک و ریب کند

چنان ز، خم بسبو کرده باده پیرمغان
که خاکروبی میخانه را صهیب کند

گذار باد بهار، ار، ز زلف جانان است
چرا بساط زمین را عبیر حبیب کند

به عنفوان شبابم سفید شد سر و روی
کسی به فصل شباب آرزوی شیب کند؟

ز عیب و نقص کسان در گذر که جمله از اوست
خدای را که تواند که نقص و عیب کند

میان ببندگی پیر وقت باید بست
که خدمت تو، بسی یونس و شعیب کند

بدین وطیر سخن گر کسی کند «حاجب»
چو «حافظ» است که خود را لسان غیب کند

«حاجب شیرازی»

شاهدان کار تموچین کرده‌اند
ره به تبت رخنه در چین کرده‌اند

چین و ژاپن تبت و تاتار، را
مشک با راز، زلف پرچین کرده‌اند

کرد گلزار عذار از خط سبز
چشم بد، را خوب برچین کرده‌اند

لادن و عود و عبیر و مشک‌بان
در میان هر عرقچین کرده‌اند

زلف را، در دست بهر صید دل
چون کمند رستمی چین کرده‌اند

بهر قربانی ره مشروطه را
در صف عشاق گلچین کرده‌اند

دین‌فروشان دکه باطل چیده‌اند
وحی حقْشان حکم برچین کرده‌اند

یوسفان صدق و عصمت «حاجبا»
حسن را عطف کمر، چین کرده‌اند

«حاجب شیرازی»

زلف را خوبان پر از چین کرده اند
راه از این رخنه در چین کرده اند

با سپاه حسن و خیل خال و خط
در جهان کاری به موچین کرده اند

حور و غلمان از، گل و ریحان خلد
عرش را تا فرش تزئین کرده اند

شاهد مشروطه را، ارواح پاک
با، سر و جان مهر و کابین کرده اند

مشتری طبعان به گوش و گردنش
طوق ماه و عقد پروین کرده اند

ملک دلها خوب ویران کرده ای
خسروان دادگر این کرده اند

زین سبب پرویز را بگذاشتند
تکیه بر بهرام چوبین کرده اند

وضع این قانون و این مشروطه را
عارفان زانصاف تمکین کرده اند

در، عدد، روحانیان و قدسیان
منتخب از سبع و سبعین کرده اند

تا متاع کاسدی رایج شود
زین فروشان تکیه بر، زین کرده اند

شعر «حاجب» را به جان ارباب هوش
از ره، تصدیق تحسین کرده اند

«حاجب شیرازی»

عمر عزم بی‌وفایی می‌کند
روز و شب مشق جدایی می‌کند

می‌گریزد عقل از میدان عشق
باز، در ما، خودستایی می‌کند

مست و مخمور است زاهد روز و شب
باز عرض خودستایی می‌کند

هرکه در مسجد رود بیند به چشم
کور و روی رهنمایی می‌کند

درگه پیر مغان می‌بوس از آنک
شاه در این در گدایی می‌کند

این دلیری بین که آن زیبا صنم
از جهانی دلربایی می‌کند

بنده پیر خرابات از غلو
بر همه عالم خدایی می‌کند

دیو، را مشروطه چون برداشت بند
چون سلیمان خودستایی می‌کند

طفلک نادان نارس را ببین
دعوی علم رسایی می‌کند

عشوه دنیا مخر کاین نوعروس
زود ترک آشنایی می‌کند

هست پست افتاده پس ماندگان
ادعای پیشوایی می‌کند

دشمن بدخواه و بی‌کردار ما
بی‌حجابی، بی‌حیایی می‌کند

پای نه بر چرخ کان دهقان پیر
بره و گاوت فدایی می‌کند

طبع «حاجب» بحر و فلکش فکرت است
خوب فهمش ناخدایی می‌کند

«حاجب شیرازی»

به می کشان صبحدم داد صلا پیر دیر
که ای صبوحی کشان صبح سعادت بخیر

باده وحدت کشید تا که بخود پی برید
چون ز، دوئی بگذرید نیست در این دیر غیر

سیر در آفاق کن تا که به انفس رسی
نفس نفیسی بجو کامل از او ساز سیر

خلقت سیمرغ کرد همت والای ما
زاده مریم بساخت اربشب تیره طیر

زنده جاوید باش کز عقب موت تن
زحمت مردن دوبار تا نکشی چون عزیر

رو، به پناه کسی تا که تو هم کس شوی
ورنه که بودی بلال یا ز کجا بد بریر

ای علی الله یا باش تو درویش کیش
چونکه ز نصرانی است ملت و کیش نصیر

آنکه بود یار ما کی شود اغیار ما
فی المثل اغیار ما طلحه بود یا زبیر

با همه در صلح کل دست ده و دست گیر
تا که شود از تو نو عادت این کهنه دیر

«حاجب» درویش را کی شود آن کس حریف
کو نشناسد به عمر لفظ حمار از حمیر

«حاجب شیرازی»

دلدار دوست ترک سفر کرد ساز باز
یا رب بوصل او سبب خیر ساز باز

ساز سفر به شهر صفر کرد باز یار
ای کاش باز از سفر آید صحیح و ساز

کوته چو روز وصل بود سال و ماه عمر
شرح غم تو و شب هجران بود دراز

ساقی تو باز کن سر مینا که بازگشت
ابواب عدل باز و ره جنگ و کین فراز

در کعبه ایم و مرحله پیمای کوی تو
مستغرق حقیقت و آلوده مجاز

چشم سیاه مست تو یغمای دین کند
آری به ترک می سزد آئین ترکتاز

محراب ابروان بنما پیش عاشقان
تا کس به قبقبه نبرد بعد از این نماز

منسوخ شد جراز و محن در زمان تو
ای عارض تو همچو محن ابروان جراز

رخ برفروخت لاله، تو رخ نیز برفروز
قد برفراخت سرو تو قد باز برفراز

«حاجب» نیازمند تو را کبر و ناز نیست
نازت کشم از آنکه توئی قبله نیاز

«حاجب شیرازی»

ای لعل تو شیرین و بیان تو شکرریز
شیدای تو عالم همه چون خسرو پرویز

ای باربد وقت نکیسا صفت امروز
در کاسه بربط شکر و شهد درآمیز

نقاشی شاپور ز عکست به هدر رفت
شیرین بود از صورت پرویز به پرهیز

چشمت ز صفت مژده عشاق جگر خون
کرد آنچه نکرده است به کس لشگر چنگیز

روی تو و موی تو بود دام دل خلق
از موی، دل آویزی و، و ز روی دل انگیز

از صلح زمین صیت تو موعود شد امروز
طوبی قدمن باده کوثر به قدح ریز

لقمان به زبان صحت امراض شفا داد
می کرد چو گل قند لبت بر همه تجویز

شد صبح دوم ساقی شب، خیز خدا را
همرنگ شفق باده به هنگام فلق ریز

نفس هوس انگیز، ادب کن به ریاضت
این اسب هرون رام کن از قمچی و مهمیز

زد آتش تبریز به جانها شرر امروز
چون ساغر دلها همه از خون شده لبریز

«حاجب» سخنت صدق و کلامت حق و خود حق
هی هی ز چنین دانش و این نطق دلاویز

«حاجب شیرازی»

مستانه بسر میکده را در زده ای باز
وز باده معنی دو سه ساغر زده ای باز

درپای خم افتاده ای از تاب می ناب
یا خیمه بسر چشمه کوثر زده ای باز

از خاک و ز خشت است گرت بستر و بالش
پا بر سرمه تکیه بر اختر زده ای باز

از باده تلخ کهنی بوسه شیرین
راه دل رندان قلندر زده ای باز

شد چهره چون سیم من از عشق رخت زرد
از سیم عجب سکه ای از زر، زده ای باز

بر، قصد که ناهدوش ای معنی برجیس
بهرام صفت دست به خنجر زده ای باز

ای بلبل گل طوطی شکر که همی طعن
بر بلبل و گل طوطی و شکر زده ای باز

روح القدس از فخر پناهنده شد امروز
در سایه هر پر که به مغفر زده ای باز

خورشید چو مه کسب کند نور، ز رویت
با آن در و گوهر که بر افسر زده ای باز

جنگ و جدل از نیت تو صلح و صفا شد
زآن سکه که در کشور و لشگر زده ای باز

جان و دل عشاق چو کبک است وکبوتر
شهباز که بر کبک و کبوتر زده ای باز

از جیش ثعالب چه غم استی که بقدرت
تنها به دو صد بیشه غضنفر زده ای باز

«حاجب» علم صلح برافراز تو در جنگ
خیر است وجود تو که بر شر زده ای باز

«حاجب شیرازی»

چهره بر افروخت دلارام باز
تا برد از اهل دل آرام باز

عشق درخشید و جهانگیر شد
عقل در افتاد به سرسام باز

معنی جم آیت جامیم باز
جام دل ماست بده جام باز

دانه فشان تاک گل تک نشین
تا رهی از ذلت ایام باز

روز وصال است غنیمت شمر
تا نکشد کار به پیغام باز

نفس دعا پیشه خود رام کن
تا شودت خنک فلک رام باز

قوت بازوی تو انصاف نیست
چند دوی از پی انعام باز

بیضه مرغ همه عصفور شد
باز بود بیضه اسلام باز

دام ز راه همه برداشتند
دانه میفشان و منه دام باز

«حاجب» ما قبله اهل دعاست
حاجب ما باش و بجو نام باز

«حاجب شیرازی»

در دو عالم جلوه گر نور رخ یاراست و بس
جمله اشیاء تجلی گاه دلدار است و بس

سینه سیناست، عالم نور حق طالع در اوست
هر که را بینم چو موسی محو دیدار است و بس

معنی قرآن بود مکتوم اندر با، بسم
نقطه فی تحتها خال لب یار است و بس

دوش از پیر مغان پرسیدم از سر وجود
گفت ازخم پرس کو دانای اسرار است و بس

عارفان مست می دیدار و ما مست وصال
در میان جمع امشب شمع هشیار است و بس

یوسف معنی برآمد بر سر بازارها
هر کجا بینم هیاهوی خریدار است وبس

هر کسی آثار نیکوئی در این عالم نهاد
شعر شورانگیز ما فرخنده آثار است و بس

«حاجب» از مستی اناالحق می زند منصور وار
چاره دیوانه بی‌باک را دار است و بس

«حاجب شیرازی»

پیر مغان بر در میخانه دوش
داد بشارت که خم آمد بجوش

صبح دوم صبحک الله گفت
داد خروس سحر از دل خروش

باده کشان را، ز کرم صبحدم
داد صلامغبچه می فروش

عاشقی و مفلسی ار هست عیب
از چه پسندید بخود عیب پوش

غنچه چو بشگفت گل آرد ببار
بلبل بیدل ننشیند خموش

شد علم نصر من الله بلند
مژده فتح لک آمد بگوش

کوشش «حاجب» پی توفیق تست
تا بتوانی تو هم ای دل بکوش

«حاجب شیرازی»

ما خرابات نشینان همه همرنگ همیم
در نهان عین وجودیم و به ظاهر عدمیم

کارفرمای بلاعزل قضا و قدریم
راه پیمای بیابان حدوث و قدمیم

بسر مرده دلان و به ره گمشدگان
خضر فرخ قدم و عیسی فرخنده دمیم

کو سکندر چه شد آئینه کجا جم کو جام؟
ما، هم آئینه اسکندر، و هم جام جمیم

واقف سر وجودیم و به گیتی سمریم
عالم علم علیمیم و به عالم علمیم

گر گدائیم و فقیریم و پریشان و حقیر
منبع جود و عطا بحر سخا و کرمیم

«حاجب» آسا دو سه جام از می توحید زدیم
زانکه درویش نکوکیش همایون رقمیم

«حاجب شیرازی»

آینه خورشید برابر گرفت
یا مه من پرده ز رخ برگرفت

ماه من از جانب خاور دمید
راه ز خورشید به خاور گرفت

زلف مسلسل چو بهم برشکست
رایحه از مشک وزعنبر گرفت

طره مشکین پرستو و شش
زآتش رخ طبع سمندر گرفت

غنچه لب چون به تبسم گشود
روی زمین در گل و شکر گرفت

درج دهان چون به سخن باز کرد
خرده به یاقوت و به گوهر گرفت

ابروی او آبروی تیغ برد
مژه او عادت خنجر گرفت

آن بوغا لشگر خاقان شکست
این به غزا کشور قیصر گرفت

طنطنه اش شوکت طغرل شکست
جمجمه اش سطوت سنجر گرفت

خالش چون هندوی آذرپرست
برهنه تن جای در آذر گرفت

قامت چون سرو وی، از اعتدال
سایه سرو از همه کشمر گرفت

هندوی چشمش پی غارتگری
کاسه زر از کف عبهر گرفت

قرص رخش از اثر روشنی
آئینه از دست سکندر گرفت

می زده و خوی زده در بزم دوش
گردن مینا لب ساغر گرفت

گفتمش باده به اندازه نوش
تا بتوان خامه و دفتر گرفت

جای گزک لعل چو شکر مزید
از دو رطب قند مکرر گرفت

تا بتوان چامه دلکش سرود
تا بتوان صفحه و مسطر گرفت

تا بتوان نامه مانی درید
تا بتوان تیشه ز آذر گرفت

تا بتوان لشکر مزدک شکست
تا بتوانشان کله از سر گرفت

تا بتوان بر سر دجال تاخت
با دم گاوی خر از آن خر گرفت

باز سخن قدر زر و سیم یافت
باز سخن قیمت گوهر گرفت

باز در گنج درر باز شد
در، دری روی زمین در گرفت

باز گشودند در کنز علم
عرش علا زینت و زیور گرفت

مر تو ندانی صله شعر چیست
سکه سیمی که فر، از زر گرفت

«حاجب شیرازی»