محمد شیخی

«یادگاری»

زخم بر دل دارم و سخت است پنهان کردنش
مثل هابیلی که گیجم کرده فکر مدفنش

پیش من لبخند تلخی زد که حتی هیچکس
انتظارش را ندارد لحظه‌ای از دشمنش

آن قدر دور است از من که شب ویرانی‌ام
گرد و خاکی هم نمی‌شیند به روی دامنش

رفت اما یادگاری بین ما جامانده است
حسرت او بر دل ما، حق ما بر گردنش

هم غم کنعانیان شد، هم عزیز مصریان
لطف‌ها کرده به یوسف قصه‌ی پیراهنش

«محمد شیخی»

«فنجان نیم خورده»

فنجان چایت نیم خورده گوشه ی میز است
هر لحظه جای خالی ات تلخ و غم انگیز است

روزی کنارت بودم اما غافل از این که
هر خاطره با تو شبیه خنجری تیز است

گاهی دلم مانند بم می لرزد از دوری
گاهی پر از آشوب مثل شهر تبریز است

رفتی و بعد از تو هوای شهر ابری شد
آن روز تازه باورم شد فصل پاییز است

بعد تو هر کس خانه ی متروکه ام را دید
حس کرده این ویرانه از میراث چنگیز است

«محمد شیخی»

«ابر»

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواه
به پای خواندنش هم گریه ی مردانه می خواهد

من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد
برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد
دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها
بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما
به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد

«محمد شیخی»

ببین رسوایی از عشقت چه کرده با من غمگین
که پیش هر کسی از شرم می افتد سرم پایین

نشاندی عاقیت جای سرت با رفتن از پیشم
به روی شانه های خسته ام بار غمی سنگین

به تلخی می کنم دل از تو اما لابلای آن
صدایت می زنم طعم دهانم می شود شیرین

چنان یکباره دل کندی که هضمش در توانم نیست
ولی ای کاش می دادی به قلبم فرصت تمرین

توحتی بعد مرگ من درونم زنده می مانی
به گوشم می شود تکرار نامت لحظه تلقین

«محمد شیخی»

خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری
دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری

برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن
این چنین نیست ولی رسم امانت داری

قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت
سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری

دل من خواست که یک بار دگر برگردی
دیگر از جانب من نیست ولی اصراری

همه گفتند که تو خنده کنان می رفتی
خسته ام از تو و این ماضی استمراری

«محمد شیخی»

«وعده های واهی»

در غمت باده‌ی نابی دل من نوش نکرد
در نبود تو مرا خاطره مدهوش نکرد

دل بی طاقت ما گر چه که کانون بلاست
هیچکس روز مرا چون تو سیه پوش نکرد

وعده‌هایت همه واهی‌ست از این می سوزم
همه گفتند دروغ است دلم گوش نکرد

سیل اشکی که زداغ تو به راه افتاده‌ست
آتشی را که غم افروخته خاموش نکرد

گریه‌ام را همه دیدند ولی هیچکسی
جز خیال تو مرا غرقِ در آغوش نکرد

ناسزایی بده ما را نفسی یادم کن
تا بگویند اگر رفت فراموش نکرد

«محمد شیخی»

این منم غمگین‌ ترین دیوانه‌‌ی غمگین شهر
مثل فرهادی که تلخی دیده از شیرین شهر

بی تو حتی مرگ من هم قصه‌ی پیچیده‌‌ای ا‌ست
خانه‌ی من می‌شود یک روز باغ فین شهر

دل شکستن بعد تو در شهر ما مرسوم شد
کاش می‌دیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

بعد تو باران نیامد؛ چون دعاهای مرا
بی ‌اثر کرده طلسم مردم بدبین شهر

از تو تنها وصف دیدارت نصیب ما شده
برف تجریش است و سوزش می‌رسد پایین شهر

«محمد شیخی»

چشم تو مجموعه‌ی شعر و نگاهم ناشر است
چشم هایت سوژه‌ی خوبی برای شاعر است

بازوانت مثل یک منظومه‌ی شعر کهن
بین آغوشت شب شعر عجیبی دایر است

پند آموز و کمی طولانی و پر پیچ و تاب
گیسوان مشکی‌ات یک مثنوی فاخر است

سبک های مختلف را می‌شود با تو سرود
چون لبت مثل دوبیتی‌های باباطاهر است

مشکل شرعی ندارد بوسه از لب های تو
میوه‌ی بیرون زده از باغ، حق عابر است

«محمد شیخی»

«یاد تو»

کارم شده با یاد تو شب را سحر کردن
با حسرت و دلشوره و اندوه سر کردن

دیگر سراغ از روز برگشتت نمی‌گیرم
دلسردم از هربار اما و اگر کردن

عطر تو ماشین زمان لحظه های من
عادت کنم باید به تنهایی سفر کردن

بعد از تو آرامم اگر، قدری زمانگیر است
از لحظه‌ی نوشیدن‌‌ سم تا اثر کردن

تو آفتاب داغی و من یخ فروشی پیر
از هم‌نشینی با تو سهمم شد ضرر کردن

شوق تو در من هست امید رسیدن نیست
سخت است از روی پلی ویران گذر کردن

پا پس کشیدم از مسیرت چون من خسته
مانند سابق نیستم اهل خطر کردن

«محمد شیخی»