تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
از رقیبان کمین کرده عقب میماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
«کاظم بهمنی»
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست
یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر میشد قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟
ساده از «من بی تو میمیرم» گذشتی خوب من
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم
لحظه تشییع من از دور بویت میرسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم
«کاظم بهمنی»
نه فقط از تو اگر دل بکنم می میرم
سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم
بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هر یکی را که برایت بکنم می میرم
برق چشمان تو از دور مرا می گیرد
من اگر دست به زلفت بزنم می میرم
بازی ماهی و گربه است نظر بازی ما
مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم
روح برخاسته از من ته این کوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم می میرم
«کاظم بهمنی»
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
«کاظم بهمنی»
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را می دیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن می ترسید
خیره بودم به تو و جرات لبخند نبود
هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود
شدم از "درس" گریزان و به "عشقت" مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آن ها که به دنبال تو بودند نبود
بعد از ان هر که تو را دید رقیبم شد و بعد
اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود
«کاظم بهمنی»
خندهات طرح لطیفی ست که دیدن دارد
ناز معشوق دلآزار خریدن دارد
فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد
شاخهای از سردیوار به بیرون جسته
بوسهات میوه ی سرخیست که چیدن دارد
عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد
عمق تو دره ژرفیست؛ مرا میخواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد
اول قصه هر عشق کمی تکراریست
آخر قصه فرهاد شنیدن دارد
«کاظم بهمنی»
حکم شلاق است، طبق آنچه در دین آمده
منتها این مست از دارالمجانین آمده
آنچنان از آرزوهای بزرگم خالیم
گویی از غار خود انسان نخستین آمده
لشکر خنجر به دست نارفیقان را ببین!
در مصاف یک کبوتر چند شاهین آمده؟!
نوک به چشمان نهنگی خسته می زد یک کلاغ
آب اقیانوس تا این سطح پایین آمده
او که ما را می کشد یک روز، اینک یار ماست
ابن ملجم در صف اصحاب صفین آمده
عاقبت انداخت ما را پیش پای دشمنان
این سیاه وحشی از جنگ بی زین آمده
بعد از این احوال بد، مرگ است اینک حال خوش
معنی احوال خوش در بیت زیرین آمده:
"مثل طفلی شب بخوابی بی خیال امتحان
صبح برخیزی ببینی برف سنگین آمده"
«کاظم بهمنی»
تیر برقی «چوبی ام» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم:
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت، حرفی نیست، اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
«کاظم بهمنی»
خسته ام از زندگی، از مثل زندان بودنش
این نمایش درد دارد کارگردان بودنش
دست تقدیری که می کوبید بر طبل امید
حاکی است اخبار تازه از پشیمان بودنش
مجری سیمای عشقم، فارغ از اوضاع بد
مصلحت هم نیست شرح نابسامان بودنش
لشکری دارم خیانتکار اما روز جنگ
حق ندارم شک کنم بر تحت فرمان بودنش
کاش بذر عشق را می ریختی یک جا به رود
غرق محصولیم و محزون از فراوان بودنش
از مسیر دیگری باید بیایم، خسته ام
از خیابان وصال و راه بندان بودنش
تا که همراهت نباشم ترک مجبورم کنم
راه خود را با تمام رو به پایان بودنش
«کاظم بهمنی»
دل خودش رفت و خودش در انتظاری کهنه سوخت
در میان معرکه، آتش بیاری کهنه سوخت
یک زمستان طی شد اما زیر سقف کلبه ای
یادگاری های انبوه چناری کهنه سوخت
آخرین سیاره با آن چند ماهش یخ زد و
اولین سیاره تنها در مداری کهنه سوخت
در فراق هم ردیفان همیشه در سفر
انتهای ایستگاهی نو، قطاری کهنه سوخت
دست خالی آمدم از آخرین اجرای خویش
آتشی برپا شد و در آن سه تاری کهنه سوخت
شک رهایم کرد در آن سجده بی بازگشت
داغ پیشانی زد و رکعت شماری کهنه سوخت
لمس کردی با نوک انگشت، سنگی سرد را
نام ناخوانای من روی مزاری کهنه سوخت
«کاظم بهمنی»
از این اصول با تو مغایر، دلت گرفت
از ما که مومنیم [به ظاهر] دلت گرفت
بوزینه وار زندگی از ما یزید ساخت
از ما ستمگران معاصر دلت گرفت
هر گوشه مقتل است و تو را می کشیم ما
از ذاکر و سخنور و شاعر دلت گرفت
جمله جیب های تو هر یک به یک دلیل
رفتند غیر ابن مظاهر، دلت گرفت
«برخی» کبوترند که جلد حرم شدند
از ما پرنده های مهاجر دلت گرفت
بذری که کاشتی به دلم را؛ حلال کن
لم یزرع است این دل بایر، دلت گرفت
گنبد کنار رفت و ضریح ات عروج کرد!
یعنی میان این همه زائر دلت گرفت
از دیو و دد ملولی و انسانت آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلت گرفت
«کاظم بهمنی»
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم
پیششان سر بر نمیآرم، رعایت میکنم
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه رنج تو باشم رفع زحمت میکنم
این دهان باز و چشم بیتحرّک را ببخش
آن قدر جذّابیت داری که حیرت میکنم
کم اگر با دوستانم مینشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت میکنم
فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا؟
در قدم برداشتنهای تو دقت میکنم
یک سلامم را اگر پاسخ بگویی میروم
لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم
ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت میکنم
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نیشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم
«کاظم بهمنی»
شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده ست
برگ میریزد، ستیزش با خزان بی فایده ست
گاه سکان را رها کردن نجات کشتی است
گاه بین موج و طوفان، بادبان بی فایده ست
بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده ست
تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده ست
تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست
در من عاشق، توان ذرهای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده ست
از نصیحت کردنم پیغمبرانت خستهاند
حرف موسی را نمیفهمد شبان، بی فایده ست
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان میگردم اما همچنان بی فایده ست
«کاظم بهمنی»
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روح مان می ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را، بعد ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
«کاظم بهمنی»
زمین شناس حقیری تو را رصد میکرد
به تو ستاره خوبم نگاه بد میکرد
کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم
کسی که محو تو میشد مرا لگد میکرد
تو ماه بودی و بوسیدنت، نمیدانی…
چه ساده داشت مرا هم بلند قد میکرد
بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور
به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد میکرد
چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند
چه وعدهها که دل من ندیده رد میکرد
کنون کشیده کنار و نشسته در حجله
کسی که راه شما را همیشه سد میکرد
«کاظم بهمنی»
مردهام؛ این نفس تازه من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج کهن فلسفه دارد
سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگ شکن» فلسفه دارد
دوستی با تو میسر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد
گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف..
و همین «حیف» خودش مطمئنا فلسفه دارد
آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیدهام این بند کفن فلسفه دارد
«کاظم بهمنی»
هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟
آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی
از چار چوب پنجره دیوار دیدی؟
اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟
«کاظم بهمنی»
نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟
در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟
رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟
حقا که با من فرق داری لااقل تو
او را که میخواهی خودت یک بار دیدی
«کاظم بهمنی»
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا میکند
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا میکند
جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم
دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند
روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟
نقطه ضعف برگها را باد پیدا میکند
دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر
پشت عاشق را همین آزارها تا میکند
«کاظم بهمنی»
از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر
باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر
دیدم از پنجره خانه هوا طوفانیست
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر
مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سیاهیست که باریده به شهر
شاهدم این همه نخلاند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر
همچنان هستی و میجنگی خود میدانی
دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر
مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبیده به تو، خون پاشیده به شهر
«کاظم بهمنی»
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ میفهمد تو را
از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه میگویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد
«کاظم بهمنی»
من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم
پیش تو پایش بیفتد قید خود را میزنم
کعبهای در سینهام دارم که زایشگاه توست
از شکاف کعبه گاهی پرده بالا میزنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا میزنم
از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم
در رکوعت میرسم خود را گدا جا میزنم
اینکه روزی با تو میسنجند اعمال مرا
سخت میترساندم لبخند اما میزنم
من زنی را میشناسم در قیامت بگذریم
حرفهایی هست که روز مبادا میزنم
«کاظم بهمنی»
تو هم از روی من رد شو ولی این سایه سنگینه!
که عشقت سیله سیلم که جلو پاشو نمی بینه…
عقوبت داره له کردن ولی تو ساده رد میشی…
خبر داری زمین گرده لگد کردی لگد میشی
چه خیری دیده از ابرا درخت ریشه داری که!
پی خورشید تو شهری که روزاش سرد و تاریکه
ورق های منو از من یکی دزدیده تو بازی…
یه دل تو دست تو مونده که اونم داری می بازی!
دعای قلب مجروحم اگه پست سرم باشه…
یه کاری می کنم عشقت قمار آخرم باشه…
تو ثابت کردی که بختم هنوزم رنگ چشماته
تحمل کن کمی شاید از اون بالاترم باشه!
مسیر مستقیم دره هم داره نمی بینی…
ببین بارون سنگم داره می باره نمی بینی…
ته این راهو می بینم مثل یه کولی داغون
یه چشمم اشکه اون چشمم یه آلاخون و والاخون!
«کاظم بهمنی»
چشمم سر وعده بیثمر میگردد
بیچاره دلم که دربدر میگردد
کشتی تو مرا و منتظر میمانم
قاتل به محل قتل برمیگردد
«کاظم بهمنی»
از مرگ پری درون دریا غوغاست
هر گوشه برای او عزایی برپاست
این شوری افتاده به جان دریا
از گریه دسته جمعی ماهیهاست
«کاظم بهمنی»
پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش
نه یکی، بلکه به اندازه موهای سپید
مقصد آن گونه که گفتند به ما روشن نیست
دوستان نیمه راهید اگر، برگردید!
«کاظم بهمنی»
هرگز نشدم ساده پذیرای کسی
دل خوش نشدم به شاید امای کسی
یک عمر گذشت و افتخارم این است:
لی لی نگذاشتم به لالای کسی
«کاظم بهمنی»
در جای خودش کعبه حاجات نبود
در ناقه دگر جلوه میقات نبود
میگشت تمام کاروان را عمه
میگشت ولی رقیه سادات نبود
«کاظم بهمنی»
از پشت نقابمان عیان کن ما را
آیینه عبرت جهان کن ما را
اینجا همه ادعای یاری داریم
یک جمعه بیا و امتحان کن ما را